شبها که بزرگراهها از نفس میافتند و گرمای کار در تن شهر فروکش میکند، چشمهایی در میانه زمین و آسمان به من لبخند میزنند.در دستهایش یک دسته گل نرگس گرفته و عطر لبخندش مستم میکند. تنم خسته و ذهنم لبریز از فکرها و بحثها و نکتههای کار روزانه است. یک لحظه دلم میخواهد کاش موتورسوارانی کنارم بودند و بعد یک صد...